گفته بودی دیگر به‌عقب، قدم بر نخواهی داشت..

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
یک چیزهایی هست که نمیدانی و چیزهای زیادی هست که می‌دانی در صورتی که نباید می‌دانستی.. اگر می‌گفتم که حرفت را بد گرفتم، احتمالا قرار بود مثلِ همیشه بگویی؛ 

- من از حرفایی که میزنم منظوری ندارم! 

اما هر چه تلاش میکنم نمی‌توانم شکافی که در سینه‌ام ایجاد شده را ندید بگیرم یا با شادی‌های کوچکِ همیشگی مثلِ پیتزا فوری و تیرامیسو پُرش کنم! نمی‌دانم چرا نواقصِ زندگی‌ام را آنقدر برایت رو کرده بودم که به خودت اجازه دادی کاملا بی‌منظور آن‌ها را به رویم بزنی..

میدانی چه شد که گفتم ؛ حق با تو ؟! نمیدانی.. و نمیخواهی که بدانی و تلاشی برای دانستن هم نخواهی کرد.. پس من هم نمیگویم .. 

***

این روزها، دلم برای شیرکاکائوهای شیشه‌ای که پدربزگ می‌خرید، گودال‌هایی که در باغچه‌ی مادربزرگ می‌کَندم، سنجاقک‌هایی که در شیشه‌ی خالیِ مربا حبس‌شان می‌کردم، سه ساعت در دست‌شویی ماندن و حباب‌درست‌کردن با کفِ دستانم، مشق‌هایی که از اول و آخرشان می‌زدم.. و تمامِ شادی‌های کوچکی که کسی نمی‌توانست و نمی‌خواست که آنها را از من بگیرد؛ تنگ می‌شود.. برای خیلی چیزها که در گذشته جا ماند..

دلم اما برای چند چیز و چند نفر تنگ نخواهد شد!

مدیر دبیرستانم.. دبیر ادبیاتم.. زنگِ ورزش‌هایی که به باران برمی‌خورد، برقِ رفته‌ی وسطِ کلاسِ هنر، اکثرِ دوستان دورانِ دبیرستانم و تمامِ آن‌هایی که بودنشان، بیشتر از آرامش و خوشی، مرا درگیرِ اضطرب، ناراحتی و دلواپسی می‌کرد.. برای هر چه ناراحت باشم این روزها، 

خوشحالم که مجبور به تحملِ افرادِ و لحظاتِ این چنینی نیستم دیگر.‌. همان بهتر که در گذشته‌ام جا ماندند..

***

ساعت 06:36 میخوابم،

11:30 باید برای آزمون بروم،

09:00 بیدار می‌شوم، دوش می‌گیرم، آماده می‌شوم.. نزدیکِ دفتر مشاوره‌ام، جلیلی تماس می‌گیرد ؛

- سلام، برای آقای دریادل کاری پیش اومده امروز نمی‌تونید تشریف بیارید.

تواناییِ آن را دارم که کارِ هشت ماهِ پیش را امروز تمام کنم و ماشین را به دری، دیواری، ستونی.. بزنم و تمام.. اما نمی‌خواهم! این روزها، نه از نوشتن، که از عذاب کشیدن هم لذت می‌برم.. شاید حوصله‌ی لذت نبردن را هم ندارم..

می‌خواهم خودم را تنبیه کنم! مبادا دیگر برای کسی همه چیز را رو کنم.. مبادا خودم را برایش شرح دهم.. مبادا دیگر کسی را آنقدر دوست بدارم؛ که خودم را فراموش کنم..

این زن هر چقدر هم که احمق باشد، گویا فقط‌ خودش را دارد.. فقط کاش، او هم؛

سخت و محکم دوستم داشت.. فقط کمی! آنقدر که چشم روی حماقت‌هایم ببندد.. مثلِ من که در مقابلش ؛ کور بودم.. هستم.. شاید بمانم..

راستش دروغ‌ت را حالا می‌فهمم!

گفته بودی دیگر به‌عقب؛ قدم بر نخواهی داشت..

--------------------------------------------------

_پی‌نوشت: تا به حال به این فکر کرده‌اید که حسرتِ بعضی چیزها، بعد از مرگ هم به دل‌تان خواهد ماند؟! او اگر در این دنیا برای من نشود، در آن دنیا هم با شخصی که در این دنیا برایش می‌شود خواهد بود! متوجه‌اید؟.. می‌فهمید غمم را؟..

_بغض‌نوشت:لعنت به شايدى كه مهيّا نمی‌شود..

نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 12:36
برچسب‌ها : بهعقب،,